۱۳۸۷ مهر ۸, دوشنبه

الله و بودا در کنار هم




خوب کجا رسید ه بودیم



شهر به تاراج رفته بود . خلاصه اینکه نمیدانم این چه دینی بود که یکباره هه چیز را به هم زده بود من همه هنوز توش ماندم .تمدن تاریخ فرهنگ همه بر باد فنا رفت با یک دین به صطلاح بهتر مردم اون زمان چه دغدغه های داشتن دین .



این تازه اول راه بود تازه بدبختی ها میخواد شروع بشود .



بگزارید از پاخوردن های الان برای شما بگویم :



عبدالرحمن یکی از پادشاهان افغانستان این مردگ را ببینین خوب میدانست که چه کند طی سفری که به بامیان داشت البته درسالهای قدیم دستور داد که صورت بت ها را بتراشند ... نمیدانم چرا اما تاریخ میگوید که مثل اینکه از چشمان بت ها خوشش نمیامده است میگفت این چشمان مرا آزار میدهند چقدر نادان بوده اند این پادشاهان ما وای خدای بزرگ .



حکایت ها از زمان های دور حاکی از این است که هنگامی که خورشید بر بت ها بامیان مستقیم می تابیده است در چشمان این بت ها سنگ های قیمتی بوده اند که بسیار بزرگ بوده اند و نور خورشید را بر شهر قلقله منعکس میکرده است نوری رنگین و زیبا بر سرتاسر شهر ...



بودای من چه عظمتی را ما به فراموشی سپرده ایم ... خوب برگردیم سر اصل مطلب که دستور داد تا صورت این بت را بتراشند تا پادشاه در آسایش باشد خوب حالا که تراشیده اند چشم ها کجا رفته است بودا میداند!



هر بار که به آن روز فکر میکنم تمام استخوان های بدن من میلرزد بله روزی که اسلام ناب محمدی یعنی طالبان به بامیان دست یافتند ابتدا مردم بومی را سر بریدند بعد به دستور دیگر خلافای اسلامی یشان بت ها را به توپ بستند تا بت شکنی کنند مثل محمد و علی هنگامی که به مکه رسیدند اسلام هر جای که وارد می شود جز خراب کار و ویرانی چیز دیگری دستاورد ندارد .



داشتم میگفتم که همه سکوت کرده بودند و پایین آمدن خدایان را میدیدند به راستی که چه خدایان بی آزاری بودن حتی از خودشان دفاع هم نمیتوانستند... اما در مقابل خدای اسلام دستور داده است که بت ها را بشکنید مثل ابراهم خلیل الله و علی ولی الله .

هیچ نظری موجود نیست: