۱۳۸۷ مهر ۷, یکشنبه

الله و بودا در کنار هم


بخاطر بیارید اون زمان های رو که همه در حال پرستش خدای خودشون بودند در بامیان قبل از اینکه اسلامی باشه محمدی قرآنی و الله ی هرکسی سرش تو کار خودش بود و به کسی دیگری کار نداشت تا اینکه یک روز محمد و کتاب داستانش وارد شد همه را شروع کرد به گمراه کردن که خدای شما روح ندارد جان ندارد هوش ندارد هیچی چیزی ندارد .

در شهر خبر به همه جا پیچید که دین آمد برای کمک مردم تا آنها را از بد بختی نجات دهد.

آخر چه طور ممکن است دینی که با جنگ و خون ریزی وارد شود بعد از آن بتواند که صلح امنیت خوشی را به همراه بیاورد.

همه را بزور شمشیر مسلمان ساختند همه را به زور به مکه بردند و ورد مسلمان شدن را بزور به آنها یاد دادند.

چه دینی چه صلحی و چه امنیتی همه در تعجب بودند

بلاخره خبر به بامیان رسید رهبران بوادیان میخواستند که این خبربه گوش مردم نرسد اما بلاخره رسید یک عده مسلمان شدند یک عده نشدند در شهر غلغله ای به پا افتاد یک عده تبلیغ اسلام میکردند و قرآن میخواندند یک عده ای دیگر مقاومت میکردند و بودای خود را میپرستیدند تا اینکه در راه تبلیغ اسلام جنگ به پا افتاد .

هر که به یک سو فرار کرد . چشم بادمیان زرد چهره ای که فقط در بامیان شهر مقدس بودایان بودند به تمام کشور افغانستان سرازیر شدند عده ای در خود مانده بودند که این ها کیستند از کجا آمده اند چقدر کوچک و زرد هستند چه بی آزار و ساکت هستند و ترسیده اند.

شهرشان که در دست مسلمانان افتاده بود معبد ها خراب شده بود و همه چیزهای قیمتی به تاراج رفته بود وای چه دینی بود.



.................................................................................................................... ادامه دارد

هیچ نظری موجود نیست: