اسم شخصیت ها را میگیرم چون میدانم که هیچ وقت نمی توانید بشناسیدشان.
رحیم یکی از دوستانی که با من با هم از افغانستان آمده جاکارتا. مالا خانم جاکارتایی که با رحیم در هتل چهار ستاره ای که اقامت داشتیم آشنا شده است.
بعد از یک مدتی که در هتلی که تا این روز ندیده بودم اقامت تمام شد بیرون آمدیم و یک موتل را اجاره کردیم با کرای نسبتاً پایین در جاکارتا. رحیم 5 شب از ما بیشتر در اون هتل ماند، نمیدانم نامردی بگویم این ماندن را یا زرنگی و چابکی خلاصه اینکه بعد از رفت و آمد های رحیم به بیرون از هتل و گشت و گذار های که با اون دختر زده بود چند بار امودن با هم هتل یا موتل ما و یک اتاق را برای یک شب اجاره کرن شبی 15 دلار. یک بار بهم زنگ زد که تمام شد مرتضی تمام شد کارش. خودتون باید حدس بزنید چه کاری.
رحیم بلاخره آمد هتل ما و یک اتاق را برای دو شب اجار کرد چون ماهم داشتیم از این هتل میرفتیم تا یک ویلای اجاره کنیم. دم غروب بود که آمد و گفت من امشب دعوت هستم نفری می خواهد که من را با خانوده اش آشنا کند گفتیم خوب است دیگه میری حالش را می بری می مهانی اندونزیای ها مواظب باش که مار، خرچنگ یا از یان جونور ها ندن بخوری.
رحیم:- نه حواسم جمع است چی خیال کدی ما گفتم بزنس من هستم بلدم چی کار کنم دیگه... خوب من میرم که لباس عوض کنم.
رفت که لباس عوض کند ما که سه نفر بودیم داشتیم تبسره می کردیم که خوش بحالش چه چیزی پیدا کرده از در وارد شد با یک پلاستیک سفید و یک کیف تغریباً دیپلموماتیک یک مقدار پول به ما داد که کرایه امشب اتاقش را بدیم. پول را حاجی گرفت من یکم اعصابم خورد بود داشت میرفت که پرسیدم که اون پلاستیک چی هست برای خانواده اش خریدی گفت...
رحیم :- نه دیوانه این ها شلوارک و حولمه است
سید :- شب میخوایی بمانی دیگه
رحیم :- ها دیگه شاید شب ماندم نگذاشتن که بیایم
همه یک باریکی رنگ شان پرید گفتیم دیوانه آن شلورا را دیگه کجا میبری با هوله
رحیم :- نه شما که نمی فهمید
داشت در را میبست که بهش گفتم دیوانه یک گل یا کادو بخر
در را بست و رفت
یک 5 دقیقه که گذشت ما هم تازه فهمیده بودیم که عجب غلطی دراه میکند این پسره
حاجی:- او بچه همو مبایل مره بده که زنگ بزنم او دیوانه شب را نماند که این مردم رسم شب ماندن را نداره او بره آشنایی رفته یا که برای کدو.
حاجی:- او بچه فکرت باشه که اونا اگر جایی شان تنگ بود شب نشینی خانه ازی مردم رقم خانه های کابل که نیست 5 بیسو باشد باز پس بیا.
صدای همیشه بلند رحیم این بار از پشت تلفون
رحیم:- نه حواسم هست دیگه بابا مثلاً ما هم میفامیم بزنس من هستیم دیگه
حاجی :- ایک قربان قومایی خو شوم مقصد فکرت را بگیر خدا حافظ
بعد از حسابی مسخره کردن ها و غیبت کرن های زیاد آمدم پایین
سایت می بو رفتم چون مسنجر نداشتم
ای دی خود را باز کردم اولین چیزی که به چشمم خورد ای دی چراغ روشن نفری رحیم بود. مالا خانم*
رفتم تو مترجم گوگل
زدم به انگلیسی که رحیم کجاست ؟
زود جواب داد برخالاف دفعات قبل ک اصلاً جواب نمیداد
گفت:
مالا:- wow...
مالا:- U can speak indonisa
گفتم خیلی کم
تعجب کرده بود مشخص بود که چی فکر می کرد فکر میکرد که من اندونزیای بلد بودم و این مدت تمام حرف هایش را میفهمیدم.
ساکت شد ورفت البته مثل اینکه...
چند دقیقه بعد رحیم آمد و گفت او بچه چی کار داری می کنی
گفتم : هچی دارم چت می کنم
رحیم :- ای کون کش گلشهری.
بنظر شما چه کاری کرده بود این نفر
مثل است میگه :
هزاره را که روی دادی میگه که جگی دختر تو کجا است.
منتظر نظر هایتان هستم.









